طراحی بنر اس ام اس صفحه اصلی گالری عکس سایت تبلیغات در سایت آوازک تالار گفتمان کدهای موزیک آنلاین تماس با مدیر سایت خرید شارژ ایرانسل و همراه اول ثبت دامنه طراحی قالب پیک آوا عطر خدا دریافت کد قالب پارسی بلاگ ارسال دیدگاه دانلود آهنگ جدید مشاهده قالب پارسی بلاگ  سیب کال
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

سیب کال

فکری برای بال هایش...

چند صباحی است  دلم 

 هوای هر بامی را می کند...

بی قید وبند شده وروی ایوان خانه هر کس وناکسی

آرام می گیرد

وبی شرمانه دانه بر می چیند

نمی دانم چه فکری کرده....!

شاید مثل گذشته     خیال آزادی ورویای رهایی به سرش زده  که این چنین

بی پروا   سراغ هر قفسی می رود

...

جند صباحی است که بدجور مرا مشغول خود کرده    من اما   هوایش را دارم...

با این همه انتظار نداشتم

دلی که قرار بود مرغ عشق دستی دست صاحبش باشد 

  این طور کلاغ صفتانه  به دنبال هر انعکاسی  بپرد

باید فکری بردارم...

فکری برای بال هایش..



[ جمعه 92/9/8 ] [ 6:42 عصر ] [ باران ] نظر


زلال آینه

دلتنگم زلال انعکاست را .. آینه ام..

سایه ها روزنه نورت را می بلعند وتو درهیاهوی این ظلمت چهره ای را برنمی تابی ...

روشن کن دلت را که چشم های تاریکم یعقوب جرعه ای ازیوسف کلام توست.

تازگی زنگارهاآینه ها را نشانه گرفته اند ...

خورده شیشه های شکسته جانم تاب تلالو نور را ندارد تا تو را از تو لبریز کنم ..

آنگاه که خداوند سینه ات را فراخی روشنایی بخشید

وعقد اخوت را میان سینه هامان جاری ساخت

تو هدیه کن نور را ومن هدیه می کنم تو را تا آینه وجودمان جاودانه گردد

چشم هایت را نبند  مرا بنگر

پ نوشت:المومن مرأه المومن



[ یکشنبه 92/9/3 ] [ 7:35 عصر ] [ باران ] نظر


یک نفس عطر سیب

سرخی خون..

سرخی سیب..

وپرچمی به عطر سیب وبرنگ خون 

وجود خسته ام را جان دوباره بخشید رویای آشنایی که پس از سالها غریبگی مرا بخود خواند

رویایی به عمق عشق وحقیقت...

یک تماشاچی بودم برای کاروان پروانه هایی بال وپر سوخته که عطش جانشان را استشمام کنم..

وببینم اشک هایی را که به زلالی چشم هایشان بود ..

وبشنوم صدای قلب هایی را که مثل روز اول می تپید..

یک تماشاچی بودم برای یک عده عاشق بیقرار که تمام توان وجودشان را به یک گنبدمی باختند

وسرهایی که پیشکشانه روی زمین بین الحرمین قرار می گرفت...

قلب مرده ام گاهی به تپش می افتاد شاید روبروی ایوان طلا که اشهدان علی ولی الله را به من می نوشاندند

یادر لذت آرامشی بی نهایت که تنها در کنار دو نور می توان یافت

دو امام که یکی جوادالائمه باشد ویکی باب الحوائج   آرامشی که انگار جرعه ای از آن را در حرم کریمه

چشیده بودم

وحسرتی که تنها ندیدن سرمن رائ (سامرا)می تواند به جا بگذرد

حقیقت زیبایی بود که چون رویا کوتاه بود وناگفتنی

یک نفس عطر سیب      تمام آنچه می توان گفت



[ جمعه 92/8/10 ] [ 11:11 عصر ] [ باران ] نظر


نامه ای به همکلاسی قدیمی

زیبا سلام

زیبا هوای حوصله ابریست...

یادت می آید شعر محبوب آن روزها

هوای روزگارت چطورست؟ می دانی روزگار این روزهای من عجیب ابری وگنگ است..

دلتنگی ها هر کدام یکجور برایم رخ نشان می دهند یک روز تو یک روز خودم ..

این روز ها اما دلتنگ ما هستم من وتو

ازخودم که غریبی می کنم به توپناه می آورم اما دلم بدجور سرخورده می شود

انگار تو نیستی انگار سالها میان من ومن   تو وتو فاصله افتاده حالا حساب کن از من تا تو....

زیبا دیگر نمی شود باتو سخن گفت..بس که دوری صدایم به تو نمیرسد انگار ازخودم هم دورتری...

یادت می آید شیطنت های سپیدت را؟یادت می آید روزگار چه سهل میگرفت؟تمام سختی دنیا برایمان یک شب امتحان بود که برای هم قهوه بریزیم وبحال خودمان اشک.....

این روز ها هنوز بحال خودم اشک میریزم وتو نیستی تا یک فنجان قهوه ات دلم راگرم کند...

یادت می آید اتاق باصفایت را؟آن عکس ها وآن نوشته ها که با دلت روی دیوار اتاق چسبانده بودی..

اما اتاق این روز هایت جای دلگیریست ..

یادت می آید ساعت کلاس را به بازی می گرفتیم ؟ تلافی می کند زمان بس که دلم را به بازی گرفته است..

رفاقت تکی بود رفاقتمان     روزگار بدجور مارا بهم گره می زد   در اوج تفاوت

یادت می آید سخت ترین روزها را باهم گذراندیم روزهای امتحان مادر وپدرمان را  

که هرچه اشک بود   یک فنجان قهوه ی گرم نبود...یادش بخیر نگران امتحان زندگیت بودی...

شاید همین باشد .. کمی  برای خودت قهوه بریز.....



[ جمعه 92/7/19 ] [ 9:38 عصر ] [ باران ] نظر


کویر فراموشی

 نمیدانم چه شد که بلور عمرم در میان دستانم شکست

خورده شیشه هایش جان خاطراتم راشکافت

دانه های سرخ انار تراوش کرد

سرخی یاقوتی اش فراموشی های کهنه ام رازنده کرد

به یادآوردم خاطرات خاک خورده ام را

به یاد آوردم که روزی تشنه ترین کویر هستی بودم

خاک تر از خاک       سردتر از سکوت          وتاریک تراز سیاهی

به یاد آوردم پیمان سرخی که به گردنم آویختی

وآنگاه که در سینه خشک وترک خورده ام دمیدی

ومیان شکاف های جانم چشمه ای جوشید

چشمه ای سرخ که جویبارهایش سرتاسر وجودم را شعله ور ساخت

چشمه ای که از سرخی عشق مرا کویری سبز کرد

وآنگاه که مرا انسان نامیدی

انسان کویر فراموشی



[ سه شنبه 92/7/16 ] [ 10:25 عصر ] [ باران ] نظر


:: مطالب قدیمی‌تر >>